تفکر در موانع و عوامل حرکت | مجموعه یادداشتهای مدیریت تفکر (قسمت ۱۴۸ از ۱۶۴)
شاید شما هم بارها و بارها به این سؤال فکر کردهاید که چرا با اینکه خیلی از حرفها را شنیدهایم و خواندهایم ولی باز هم در زندگی ما نشانی از عمل به آنها وجود ندارد؟ چرا آنها را به کار نمیبندیم؟ چرا حاصل این اطلاعات و معلومات، در زندگی ما و جامعه ما تغییری ایجاد نمیکند؟ چرا با اینکه از وضعیت جامعه باخبر هستیم ولی وقتی دور هم مینشینیم فقط همانها را بازگو میکنیم و بعد از جلسه هم باز همان زندگی معمولیمان را ادامه میدهیم.
بهویژه در عصر انفجار اطلاعات که در بمباران حرفها و اطلاعات و سخنرانیها و همایشها و کتابها و سیدیها و کارگاهها و برنامههای مختلف رسانهای و منبرها و… قرار داریم. واقعا خیلی وقتها شاید شما هم تعجب کرده باشید. ما را چه شده است؟ اگر فرصت داشتید آیاتی از قرآن را هم ببینید که در آنها، همین تعبیر به کار رفته است. «و ما لکم – شما را چه شده است؟» مثلاً آیه ۳۸ سوره توبه و آیه ۸ سوره حدید، در این آیهها تلنگرهایی زده شده است. مهم این است که فکر کنیم و ببینیم. مانعها و زنجیرها و بارهای اضافی چیست و کجاست؟
شما هم فکر کنید. شاید این موضوع، از اساسیترین موضوعات زندگی باشد، البته برای آنهایی که رکود و بیحاصلی و بیحالی را حس کرده باشند.
به نظر شما عوامل اصلی حرکت انسان در مسیر رشد چیست؟ آیا این عوامل در درون هستند یا در بیرون؟ کدامیک مؤثرترند؟ بالاخره باید این سرمایه خدادادی «فکر» در مسیر حرکت انسان به سوی او به کار گرفته شود. به داستان زیر توجه کنید و تا هفته آینده کمی فکر کنید.
احتمالاً شما هم این داستان اخلاقی را قبلاً در همین صفحه خواندهاید که:
«دختر یکی از بزرگان قوم فلج شده بود. تابستانها او را در کنار باغی یلاقی میگذاشتند و تنها با یک دختر بچه ملوس که انیس و خدمتکار و دوست او بود، همراهش میکردند. روزی دخترک خدمتکار در امتداد نهر آب تا آسیاب دنبال پروانهها بود که پایش لیز خورد و داخل نهر افتاد و با دست و پا زدنش به آسیاب نزدیکتر شد، دختر فلج که شاهد نزدیک شدن دوست و خدمتکار مهربانش به مرگ بود و ضرورت حادثهها را یافته بود به هیجان آمد و به خود فشار آورد و به پا خاست. دخترک را از آب گرفت و به ده آورد و هنگامی که متوجهش کردند که تو چه طور راه افتادی، از شوق غش کرد و افتاد.»
دختر با جمع این هر سه عامل به حرکت رسید: درک تنهایی، عشق، ضرورت حادثه.
باز هم فکر کنید.
نویسنده: جلیل معماریانی
یکشنبه، ۸ اردیبهشت ۱۳۹۲، روزنامه خراسان شمارۀ ۱۸۳۸۹